تبلیغات
بزرگترین سایت جوک واس ام اس خنده دار وعاشقانه - مطالب هفته سوم دی 1388
در حال راه اندازی - به زودی !
14 فیلم از مستربین




با ثبت ایمیل خود در خبرنامه زیر از به روز شدن وبلاگ آگاه شوید :

 
اضافهحذف



 كنسرت زیبای انریكو

برای ارتباط با ما بر روی شکلک زیر کلیک کنید.
Yahoo ID : آی دی شما در اینجا



بازديدهاي امروز:
 بازديدهاي ديروز:
 كل بازديدها:
 كل مطالب:
 كل نظرات:

-

برای دریافت کد کلیک کنید

شما می توانید با انتخاب شبکه ی دلخواه آن را به صورت آنلاین در پلیر خود تماشا کنید



«« جستجو گر »»



 

خواب پول

شخصی در خواب می دید در جایی از شهر از طرف حاکم به مردم پول می دهند واو خود را با عجله به آنجا رساند ودستانش را باز کرد و گفت:عمر حاکم دراز باد،به من هم بده.

حاکم از همه به این کمتر داد.وقتی شخص دید کم است،دادوفریاد زد که این کم است،این خیلی کم است.در حالی که کماست و کم است می گفت،از خواب پرید.خبری از پول نیست.چشمانش رابست وگفت:باشد همان کم را بدهید،من به کم هم قانعم.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

چندتا بچه داری؟

به شخص بی غیرتی گفتند:چندتا بچه داری؟

در حالی که چهار تا انگشت نشان می داد گفت:سه تا!!!

گفتند:انگشتاد می گند چهارتا بچه داری اماتومی گی سه تا!!!

گفت:یکیش مال من نیست


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

تشویق خسیس

پدر خسیسی که می خواست پسرش را تشویق کند به او گفت:پسر گلم!اگه

تو امتحانات،نمره ی بیست بیاری تورا می برم بستنی فروشی تا بتونی به

بچه هایی که بستنی می خورند تماش کنی!


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

روزی فیلی روی سوراخ مورچه ایستاده بود.مورچه ها عصبانی شدندو روی فیل ریختند تا اورا فراری بدهند.فیل تکانی خورد وهمه ی آنهاروی زمین افتادند،به غیراز یک مورچه.

مورچه هاوقتی دیدند یک مورچه هنوز روی فیل مانده،یک صدا فریاد زدند:موری خفه اش کن،گردنش بگیر و چپه اش کن.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

سایه شاه

درویشی زیرسایه ی الاغش استراحت می کرد.شاه از آنجا می گذشت.درویش رادرحال استراحت دید،به درویش گفت:ای مرد!اینجا چه کارمی کنی؟

درویش گفت:عمر شاه دراز باد،زیر سایه ی شما استراحت می کنیم.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

مدل جدید

شخصی به اداره ثبت احوال مراجعه کرد تا برای فرزندش شناسنامه بگیرد.

مامور گفت:چه اسمی برای فرزندت انتخاب کرده ای؟

شخص گفت:دوو. 

مامور ثبت باتعجب گفت:آخر اینکه اسم آدمیزاد است؟

شخص گفت:آقای مامور،می دونی،درخانه ما،بیوک،خاور،داریم ومی خواهیم یک مدل جدید هم داشته باشیم.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

اسکندر

اسکندر را گفتند:چرا معلم خودرا بیشتر از پدر خود تعظیم واحترام می کنی؟

جواب داد:به سبب آنکه پدر ما را از عالم ملکوت به زمین آوردو معلم مرا از

زمین به عالم ملکوت می برد.

 


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

کلفت تنبل حاضر جواب

آقا خطاب به کلفت:ای ماهی ها را بشوی.کلفن:خانم!ماشاءالله شما اگر کار

 

هم نباشه برای من درست می کنید،مگرنه اینکه ماهی ها تمام عمر خود را

 

درآب بوده اندو احتیاج به شستن ندارند.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :پنجشنبه 17 دی 1388 | نظرات []

دامادبا زیرشلواری

شبی یک جوان بازیر شلواری خواستگاری دختری رفت.گفتند:چرا بازیر

شلواری آمدی؟جوان خواستگار که از خوش حالی از پوست خود نمی گنجید

درجواب گفت:شاید وصلت شد و همین جا ماندم!


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

شدت علاقه

زنی درحال مردن بود از شوهر خود پرسید:آیا وقتی بمیرم توزن دیگری می

گیری؟گفت:نه.من هم بعداز مرگ تو میمیرم.پرسید:ازشدت علاقه به من می

میری یا خودت را می کشی؟گفت،هیچ کدام از شوق سکته خواهم کرد.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

بیژن

شخصی به یک معتاد رسید وبه او گفت:بیژن سلام!

معتاد گفت:من بی ژن نیستم.من ژن دارم.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

حروف انگلیسی

دبیر انگلیسی:احمد حروف الفبای انگلیسی را به خوبی می دانی؟

احمد:بله آقا!

معلم:آفرین!بگو ببینم.

احمد:ای،بی،سی،چهل،پنجاه،...


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

مدرک شما چیست؟

گاوی به خواستگاری گربه ای رفتوضمن صحبت خطاب به گربه گفت:مااادرک ا ت چیه؟

گربه درحالی که خجالت می کشیدگفت:پی ش دانشگاهی!.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

شکرگذاری

شخصی که الاغش راگم کرده بود تمام شهررا گشت اما اثری از الاغش نیافت.اوبااینکه الاغش گم شده بودشکرخدامی کرد.

از او پرسیدند:الاغت گم شده چراشکرمی کنی؟

گفت:شکرمی کنم که من هم سوار الاغ نبودم وگرنه من هم گم شده بودم.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

خواب رویایی

زن شوهری خوابیده بودند که زن شروع کرد لگد انداختن ونالیدن.

شوهر بیدارشد وزن را بیدار کردوگفت:چرالگد می زنی ومی نالی؟

زن گفت خواب بدی می دیدم.

مرد گفت چه خوابی؟

زن گفت:خواب می دیدم که مردم ومردم می خواهندمرادفن کنند.

شوهرگفت:ای کاش بیدارت نمی کردم!!


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

عاقل کیست؟

دیوانه ای راگفتند:زن گرفته ای؟

گفت:آری.

گفتند:طلاقش هم داده ای؟

اگرطلاق دهنده بودم که دیوانه نبودم!


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

                                      قدرت خدا

شخصی به نامحرم نگاه می کردوهیچ حیانمی کرد.

بزرگی به او گفت:جوان!به ناموس مردم نگاه نکن،نگاه به نامحرم حرام است و تیری از تیرهای شیطان است.

شخص گفت:چه می گویی آقا؟من به عضمت خدانگاه می کنم عجب چیزی خلق کرده

| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

                                 خدا نکند که تو بمیری

شخصی زن بداخلاقی داشت که بالاخره مریض شد.وبه شوهرش گفت:من اگرخدایی نکرده بمیرم می ترسم توتنها بمانی،آنوقت توچه می کنی؟

شخص گفت:خدا نکند که توبمیری آنوقت من هم از خوش حالی می میرم.


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :چهارشنبه 16 دی 1388 | نظرات []

                                     سکته از شوق

شخصی زنی بداخلاق وپیرداشت.روزی نزد دوستانش گله کرد که گرفتار چنین زنی شده ام ونمی دانم چه کنم؟

گفتند:مایل هستی که خداونداورابکشد؟

گفت:نه.

گفتند:چرا!؟

گفت:می ترسم اگه کسی بیاد وخبر دهد که زنت مرده از شوق وخوش حالی سکته کنم.

............................

                                     کانال سوئزکجاست؟

معلمی ازشاگرد پرسید؟ پسرم کانال سوئزکجاست؟

شاگرد:آقااجازه،راستشوبگم؟

معلم: بگوجانم.

شاگرد:آقا میدونین،مااز20کانالفقط کانال7و9را بلدیم واز کانال سوئز تاحالااستفاده نکردیم که بدونیم کجاست؟

............................

                               گداوکچل

گدایی از کچلی بیست تومان تقاضاکرد.کچل گفت:ندارم.

گداگفت:بیست تومان بده.

کچل گفت:ندارم.

گدا گفت:پنج تومان بده.

کچل گفت:ندارم.

گداگفت دو تومان بده.

کچل گفت:ندارم.،گدا گفت:مگرموی سر می خواهم که هی میگی ندارم.

...........................


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :سه شنبه 15 دی 1388 | نظرات []

                                جای مرده:

جنازه ای راازکوچه ای عبورمی دادند.

ملانصرادین باپسرش ایستاده بود،پسرپرسید:بابادراین صندوق چیست؟

ملاگفت :آدم!

پرسید:کجامی برند؟

ملاجواب دا:به جایی که نه خوردنی باشدنه پوشیدنی،نه نان و نه آّ،نه هیزم،نه آتش،نه زر،نه سیم،نه بوریا،نه گلیم.

پسرگفت:بابا درست بگو،به خانه ی مامی برند؟

.................................

                                    تمام شد:

معلم:مجیدبیاپای تخته وبه سوالات پاسخ بده.

مجید:چشم آقا!

معلم:مجیدفعل خوردن راصرف کن>

مجید:آقااجازه!خوردم،خوردی!تمام شد.

.................................

                                       چه کسی کشت؟

معلم باعصبانیت ازشاگردپرسید:یزدگردسوم راچه کسی کشت؟

شاگرد که خیلی ترسیده بودگفت:آقابه خدامن اونونکشتم.

.................................

                               مفعول درکجای جمله است؟

معلم به شاگردگفت:پسرجان!دراین جمله که می گویم بگومفعول کجاست؟گربه موش را خورد.

شاگردفکری کردوگفت؟آقااجازه!توشکم گربه

................................

                                ادعای پیامبری

درزمان هارون الرشید شخصی ادعای پیغمبری کرد.

اورادستگیروبه نزدهارون بردند.

هارون به اوگفت:اگردرادعای خودراست می گویی قفل بزرگی راکه به آن درزده اند باز کن تامن به تو ایمان آورم.

شخص فکری کردوگفت؟ای هارون من پیغمبرم نه آهنگر.هارون خندید و اورا آزاد کرد.

................................

                             ملاقات

زنی که برای ملاقات همسرش به زندان رفته بود به شوهرش گفت:هنوزهم درفکرمن هستی؟

مردگفت:البته که هستم والا تا حالا بیش از صد دفعه از زندان فرار کرده بودم.

 


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :سه شنبه 15 دی 1388 | نظرات []

جشنواره فیلم های اصفهان:
۱- دو نفر با یه تخم مرغ
۲- تا حالا موز خوردی؟
۳- ده نفر زیر یک چتر
۴- من ترانه ۱۵ تومن دارم
۵- دیشب پیتزا خوردم آیدا

اصفهانیه خونش آتش می گیره اس ام اس میزنه به آتش نشانی میگه یه خونه آتیش گرفته زنگ بزنید تا آدرسشو بگم

بیشتر مردها 2 آرزوی بزرگ دارند، اول داشتن خونه، دوم داشتن ماشین برای فرار از خونه

بچه اصفهانیه میاد میگه بابا امتحانمو بیست شدم. باباش می زنه تو گوشش می گه تو که با 10 هم می تونستی قبول شی حتما باید این همه خودکار حروم می کردی؟

به حیف نان میگن تور را تعریف كن؟
میگه: تور مجموعه سوراخهایی هستند كه با طناف به هم وصل شده‌اند

حیف نان میره دکتر میگه: آقای دکتر من چه کارایی بکنم که ۱۰۰ سال عمر کنم؟ دکتره میگه: ببینم سیگار می کشی؟ میگه نه. مشروب می خوری؟ نه.
پس میخوای ۱۰۰ سال عمر کنی چه غلطی بکنی؟

از حیف نان می پرسن این علامت جمجمه و استخوان که دزدای دریایی دارن یعنی چی؟ حیف نان یه کم فکر می کنه میگه یعنی خوردن کله پاچه در کشتی ممنوع

مرده می زنه یه پلیس و می کشه زنگ می زنه ۱۱۰ می گه حالا شدین ۱۰۹ تا.

حیف نان صد هزارتا صلوات نذر می کنه میره ورزشگاه آزادی میگه جمیعاْ صلوات.

حیف نان بعد از دو سال یه پازل رو تموم می کنه بهش میگن: چرا انقدر طول دادی؟ میگه نه بابا اتفاقا خوب تموم کردم روش نوشته سه تا پنج سال.

حیف نان میره در یخچال رو باز می‌كنه می‌بینه ژله توی یخچال داره می‌لرزه. میگه نترس اومدم آب بخورم!

حیف نان با خدا قهر می کنه اول دفترش می نویسه به نام بعضی ها

حیف نان رستوران میزنه، رو درش می‌نویسه: وقت نهار و نماز تعطیل است

حیف نان باباش می میره هفتش خیلی شلوغ می شه واسه چهلم بلیط می فروشه


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :سه شنبه 15 دی 1388 | نظرات []

نفر می رن بانک می زنن، وقتی می رسن خونه یکیشون می گه بیا پولها را بشماریم ببینیم چقدره؟ اون یکی می گه ولش کن فردا تلویزیون اعلام می کنه!

حیف نان سرش میخوره به میله وسط اتوبوس، جا به جا ولو میشه كف اتوبوس. بعد از چند لحظه، چشماشو باز میكنه می بینه ملتی كه واستادن بالا سرش میله رو گرفتن، میگه: ولش كنین ببینم چی می گه

حیف نان با نامزدش میره كافی شاپ، گارسون میاد میگه: چی میل دارید براتون بیارم؟ دختره میگه: دوتا كافه گلاسه لطفاً. حیف نان با عجله میگه: دوتا هم واسه من بیارین

.-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::....::::..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::- جوك برای نابینایان

به حیف نان می گن: می دونی امام رضا رو چه جوری شهید کردن؟ می گه : آره، نامردا تو حرمش بمب گذاشتن

به حیف نان می گن اگه دنیا رو بهت بدن چی كار می كنی می گه من فعلا می خوام درسمو ادامه بدم

حیف نان می خواسته بره مسافرت، می پرسن کجا میری؟ میگه اگه خدا قبول کنه، امام رضا بطلبه، میرم کیش
جوک
حیف نان می ره امتحان رانندگی بده تابلو خطر بهش نشون میدن می گن این چیه می گه به قطره چکان نزدیک می شوید!

حیف نان با پسرش بانک می زنن و فرار می کنن میرن داخل یه استادیوم شروع می کنن دور زمین فوتبال دویدن، بعد از دو دور پلیس می رسه، پسره میگه: بابا پلیس‌ها رسیدن چی کار کنیم؟ حیف نان میگه: نگران نباش اونا هنوز دو دور عقبن.

حیف نان میره خواستگاری دختر رو می بینه ازش خوشش نمیاد میگه: ما می ریم یه دوری می زنیم بر می گردیم

عباس آقا نصفه شب بلند میشه آب می خوره میگه: سلام بر حسین یه نفر از زیر تخت میگه : سلام عباس آقا

یه وزنه سنگین از بالای یه ساختمون می افته روی پای یه اصفهانی، اصفهانی داد میزنه:آخ! کفشم، اوخ

حیف نان با دوستش در تهران میرن در خونه یك تهرانی. حیف نان در می زنه از اونور صدا میاد میگه كیه؟ حیف نان میگه مویوم. دوستش میگه بگو منم. حیف نان میگه اگه در رو باز كنه ببینه مویوم چی؟

تفاوت حادثه با فاجعه:
حادثه: مادر شوهرتو هول بدی تو دریا
فاجعه: شنا بلد باشه

حیف نان میره المپیک توی دو میدانی مسابقه شروع میشه. حیف نان صد متر رو توی هشت ثانیه میره میان باهاش مصاحبه می کنن میگن که چیکار کردی. حیف نان میگه: آقا ورزشگاتون چقدر سوسک داره


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :سه شنبه 15 دی 1388 | نظرات []

مؤدب


فریدولین از جشن تولد دوستش به خانه برگشت.


مادرش پرسید: دختر مؤدبی بودی؟


فریدولین: البته مادر!


مادر: مرتب نمیرفتی شیرینی برداری؟


فریدولین گفت: نه همان اول که وارد شدمپنج تا برداشتم!


 


پز!


پسری صد یورو در خیابان پیدا کرده بود. به خانه که آمد مادرش از او پرسید: آیا به اداره‏ی اشیای گمشده اطلاع دادی؟


پسرک گفت: نه چون این خیلی خوب نیست کهآدم بخواهد پز شریف بودنش را بدهد!


 


فراموشی


آلبرت از رالف پرسید: مامانت چطوری فهمید که دستهایت را نشستی؟


رالف گفت: هیچی فراموش کرده بودم صابون را خیس کنم!


 


دلیل


پسرک روی زمین نشسته بود و ناله می‏کرد. مادرش با دلسوزی پرسید: چی شده؟


پسرک خوردم زمین و زانویم زخمی شد.


مادر:کی این طوری شد؟


پسرک: نیم ساعت پیش.


مادر: پس چرا تازه الآن ناله و زاری می‏کنی؟


پسرک: آخه نمی‏دانستم تو در خانه‏ای!


 


درک مزه


خواهر هانس برایش کتلت درست کرد و از او پرسید: مزه آنها چطوره؟


هانس گفت: مزخرفه!


خواهرش گفت: پس تو اصلا مزه‏ی خوب را درک نمی‏کنی. در کتاب آشپزی نوشته شده بود مزه‏ی آنها عالیه!


 


صاحب اصلی


کارل و گستاو از کنار آقای بلومر می گذشتند. آآقای بلومر از آن طرف نرده به آنها یک توپ نشان داد و پرسید: این توپ مال شماست؟


کارل پرسید: چطور؟ مگه به شما خسارت زده؟


آقای بلومر گفت: نه.


کارل: پس مال ماست!


| نوشته :سالار نجفلوی | تاریخ :سه شنبه 15 دی 1388 | نظرات []




کدهای لینک باکس ها در این قسمت